تبليغاتX
آدم و خدایانش


گفت:

مطمئنم... و اين چشمه اي از سرور است در قلبم.البته قطره قطره

مي چكد،ولي هنوز خشك نيست...


  و من مطمئنم به خيالش نمي رسيد جمله اش ذكر روز و شب

من خواهد شد.


+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در دوشنبه هجدهم آبان 1388 و ساعت 19:56 |

گاه عشق آسمان بود و روح زمين ،‌تا خود چه بارد.

گاه عشق تخم بود و روح زمين ، تا خود چه بر رويد.

گاه عشق گوهر كاني بود و روح كان،‌تا خود چه گوهر آيد.

گاه آفتاب بود در آسمان روح تا خود چون بتابد.

گاه شهاب بود در هواي روح تا خود چه سوزد.

گاه زين بود بر مركب روح تا كه بر نشيند.

گاه لگام بود بر سر سر كشي روح تا خود به كدام جانب گرداند.

گاه زهر ناب بود در كام روح

 تا خود

 كه را گزايد

 و

 كه را هلاك كند  

سوانح العشاق

احمد غزالي   

                                                            

                                                                          

 

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در یکشنبه هفدهم آبان 1388 و ساعت 11:13 |

زن ها بچه هايشان را فرستاده بودند مدرسه.

زن ها شوهرهايشان را تا دم در بدرقه كرده بودند .

 سفارش كرده بودند مواظب خودشان باشند.

زن ها غذا پخته بودند كه بچه هايشان گرسنه نمانند .

زن ها رفته بودند بجنگند كه بچه هايشان هوا براي نفس كشيدن

و دليلي براي خوش حال بودن داشته باشند.

زن ها كتك خورده بودند. سخت.

تا دل بچه هايشان گرم باشد تا كسي خنده را از لب آن ها ندزدد .

زن ها وقت برگشتن، با دست هاي كبود شده و پاهاي شكسته

نان و سبزي خريده بودند

تا سفره خالي نباشد.

 زن ها پشت در اشك هايشان را پاك كرده بودند.

توي خانه  خنديده بودند.

پليور هاي بلند و كلفت پوشيده بودند

تا بچه ها  كبودي هاي تنشان را  و دست هاي زخمي شان را نبينند.

شب،‌همه سير و آرام خوابيده بودند.

زن ها بيدار بودند.

زن ها از درد خوابشان نمي برد.


+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در جمعه پانزدهم آبان 1388 و ساعت 1:29 |


 

گفت زنها بيشتر بودند. گفت پير زني به مردم جوانه هاي نازك نعنا مي داد و

شعر مي خواند.گفت شعرش يادم نيست اما به ما كه ترسيده بوديم،جرات مي داد.

 

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در جمعه پانزدهم آبان 1388 و ساعت 1:26 |


بعد مدت ها  دوباره دارم سوانح مي خوانم:


 ...هم بود كه عشق رخت بر گيرد و عاشق از خود و خلق و

معشوق خجل شود و در زوال عشق متاسف باشد.

و نيز بسيار بود كه عشق روي بپوشد  از زرق نمايش ...

كه او بوقلمون است و هر زمان رنگي ديگر برآورد.

گاه گويد رفتم.

اما

 رفته نباشد...

 

                                                                سوانح العشاق

                                                                  احمد غزالي

                                                                 نشر ثالث


زرق : حقه،‌شعبده

بوقلمون: پارچه اي كه در هر زمان از روز با تغيير نور  به رنگي متفاوت

  در  مي آمده است

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 و ساعت 15:36 |

به من بگو چه كسي قاتل است؟

پسركي كه در هيجان يك نزاع ، دوست نوجوانش را ، بي آن كه 

نقشه اي كشيده باشد،در يك لحظه ي خشم مي كشد.

  يا مادر ي كه روز به روز ،‌ هر روز براي كشتن  پسر انتظار مي كشد

و التماس هاي پسرك گريان  ترسيده از طناب دار، دلش را نرم

نمي كند؟

مادري كه چهار پايه را از زير پاي پسر مادري ديگر  مي كشد

و مردنش را  تماشا مي كند؟


يا قانوني كه از مادري غمگين، ‌قاتلي خون سرد مي سازد؟


+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 و ساعت 6:51 |


پاييز بود؟ بايد كمي دير تر يوده باشد.الان كه عكس ها را نگاه مي كنم آن ها پليور پوشيده اند و من كاپشن  شلوار جين. كلاه بافتني صورتي سرم كرده ام -هنوز روسري نمي پوشيدم- و چتري هايم از زير كلاه آمده بيرون.

توي عكس پنج نفر هستند اما آن روز كه با هم رفتيم كوه بيشتر بودند. بيشترشان بچه هاي برق هنرستان آيت الله حق شناس بودند. همكلاسي هاي علي. تمام تابستان را رفته بودند كارگري روز مزد ساختمان،‌ و دستمزدشان را گذاشته بودند روي هم و  در يكي از روستاهاي دور "سيمكان"مدرسه ي دو اتاقه اي ساخته بودند و حالا  هر بار كه كاري مي گرفتند،‌ از كندن شالوده ي ساختمان يا تدريس خصوصي رياضي به بچه هاي تجديدي، مزدش را روي هم مي گذاشتند و  مي دادند دست علي كه مي رفت تهران و از بازار – كه ارزان تر بود -  دفتر و مداد مي خريد و پليور هاي گرم و چكمه ي پلاستيكي ساقه بلند و صابون و  وازلين،‌وازلين،‌وازلين . مي گفت  دست بچه ها از سوز سرما ترك مي خورد و قاچ قاچ مي شود و بعد منبع هزار مرض و تراخم چشم و...

دست هاي خودشان از آهك و سيمان قاچ قاچ بود.

 با معلم آن جا كه پنج پايه را توي يك كلاس درس مي داد، پشت اتاق ها،  توي يك ديگ بزرگ  آب گرم مي كردند و دست و صورت بچه ها را با  ليف و صابون مي شستند و با وازلين چرب مي كردند.

 مريضي بين بچه ها كمتر شده بود.

 از خودشان چيزي نداشتند. فقط چند دست لباس. ‌بقيه را برده بودند براي

بچه هاي همان جا.‌ لباس ها،‌كفش ها و توپ فوتبال و هرچيزي كه داشتند.

با همين تعريف ها راضي شدم كتاب هايم – كه به جانم چسبيده بود – و  تمام وسايل آزمايشگاه و ميكروسكوپ عزيزم را بدهم كه ببرند براي آن بچه ها" كه به عمرشان جز كتاب هاي درسي ،‌كتاب نديده اند" و آن ها گفتند كه از آن به بعد مرا هم  مثل يكي از اعضاي گروه با خودشان مي برند كوه.

رفتيم " غار ورا" جايي كه چهار فصل سال از سقفش مثل باران آب مي ريزد و  پر از بوته هاي تنباكوي كوهي است كه اگر بخواهي عسل كوهي بخوري  دودش بهترين راه گيج كردن زنبورهاست.

توي راه دست جمعي سرود مي خواندند:

 پاييز آمد پاييز آمد/ لابلای درختان/ لانه كرده كبوتر/ از تراوش باران/ می‌گريزد....

 من سرود را بلد نبودم. دلم مي خواست با آن ها بخوانم. معلمشان، آقاي پرهام كه جوان بود و  بيشتر دوست تا معلم  ، نشست روي يك تخته سنگ و از توي كوله اش يك بسته بيسكوييت پتي بور بيرون آورد. بيسكوييت ها را بين بچه ها تقسيم كرد و ب عدپشت  لفاف سفيد بيسكوييت، شعر  ترانه  را خيلي خوانا، برايم نوشت. هزار بار آن سرود را خوانديم. صدايمان توي كوه

مي پيچيد:

 ره‌پيمای/ قله‌ها هستم من/ در کنار یاران/ راه خود در توفان/ می‌نوردم..

شاید روزی/ شعر هستی بر لب/ جان نهاده بركف/ راه انسان‌ها را/ در نوردم...

 

 

همه شان را يادم نيست. اما كرامت الله پذيرش ،‌ كه گربه اش، خپل ، را به من بخشيد. الان در قطعه ي اول مزار شهدا است يعني اوايل جنگ . علي توي قطعه ي چهارم است. شلمچه ي كربلاي پنج. احمد پرهام معلمشان همان وقت ها اعدام شد. بچه بودم. نمي فهميدم فدايي بود يا چيز ديگري . ..

 

...دانشجو كه بودم همين  ترانه را باهم كلاسي ها ،‌ مي خوانديم  و صدايمان  در كلك چال  مي پيچيد. گشت كوه تذكر داد كه  ساكت باشيم. و توضيح داد از ظاهرمان بر مي آيد بچه مسلمانيم و در شان ما نيست سرود خلقي ها را بخوانيم و از اين ها گذشته مزاحم مردم مي شويم.

كوه زياد رفته ام. اين ترانه را هم  زياد خوانده ام.

 تنها.

 به زمزمه.

 هر پاييز.

 و يادم هست كه اين ترانه را بار اول با بهترين مردان جهان خواندم.

 وقتي تنها كودكي بودم

و

مي توانستم همه ي داراييم را در مقابل يك روز هم راه آن­ها بودن ، ببخشم.

 

...

 

 

پاييز آمد پاييز آمد/ لابلای درختان/ لانه كرده كبوتر/

از تراوش باران/ می‌گريزد

 

خورشيد از غم/ با تمام غرورش/ پشت ابر سياهی/ عاشقانه به گريه/ می‌نشيند

 

من با قلبی/ به سپيدی روز/ می‌روم به گلستان/ همجو عطر اقاقی/


لابلای درختان/ می‌نشينم

 

شعر هستی/ بر زبانم جاری/ پرتوانم آری/ می‌روم در كوه و/ دشت و صحرا

 

ره‌پيمای/ قله‌ها هستم من/ در کنار یاران/ راه خود در توفان/ می‌نوردم

 

دركوهستان/ يا كوير تشنه/ يا كه در جنگل‌ها/ رهنوردی شاد و/ پر اميدم

 

شاید روزی/ شعر هستی بر لب/ جان نهاده بركف/ راه انسان‌ها را/ در نوردم

 

شعر هستی/ بودن و كوشيدن/ رفتن و پيوستن/ از كژی بگسستن/


جان فدا كردن در/ راه خلق است

 

شعر هستی/ بر زبانم جاری/ پرتوانم آری می‌روم در كوه و/ دشت و صحرا.

 

پ.ن1

 يادم هست ترانه بند ديگري هم داشت:  در آن سحر/ سينه ي يارانم/

شد نثار گلوله/ من به جا ماندم/ زان شهيدان...

 

 

پ.ن 2

لينك ترانه را از وبلاگ آق بهمن گرفته ام. به خاطر ترانه ازش ممنونم و به خاطر نوشته هايش در اين چند ماه.

 

پ.ن3

ظاهرا سيستم لينك بلاگفا غير فعال است. آدرس براي شنيدن ترانه اين جاست:

http://www.4shared.com/file/137883333/f642575c/Payiz_Amad_-___.htm

 وبلاگ  آق بهمن هم  كه در بخش پيوند ها همين كنار.

تا وقتي لينك دوباره راه بيفتد.

 

 
+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 و ساعت 10:26 |


فنجان ها، رنگ شيري شفافي داشتند با غنچه هاي

گل بهي  ظريف وخوشرنگ  و لبه هاي خيلي نازك با

سايه ي كم رنگ طلايي_ سبز و چين خوردگي كم و

لطيف .انگار كن چين خوردن گلبرگ هاي شكوفه ي سيب.

من هيچ وقت عاشق  چيني هاي زيباي سبك ويكتوريايي

نبوده ام ،‌به نظرم اين جور ظرف ها بيشتر مال زندگي هاي

اشرافي قرن هجدهمي است با مبل هاي رويه اطلسي و

لباس هاي تور بلند چين دار و باغ هاي نيمه روشن

انگليسي . شبيه به نقاشي هاي خوش بخت و

خوش حال از زندگي رويايي اشراف.

سخت است آدمي با شلوار جين و پليور گشاد كه وقت كار

  سبو سبو چاي مي خورد بتواند حق چنين فنجان ها يي

را ادا كند . اما آن فنجان ها ،‌زير نور چراغ هاي ويترين

جوري قشنگ بودند كه انگار الهامي از جهان ديگري.

و ديدم دلم مي خواهد يك بار هم كه شده توي آن ها چاي

بخورم. رفتم داخل.

فروشنده جعبه را با احتياط جلو آورد و يكي را داد دستم.

ظريف تر ، ‌نازك تر و سبك تر از آن چيزي بود كه انتظار

داشتم. چيزي بود شبيه  خيال.

فروشنده ذوق زده  فنجان را گرفت جلوي چراغ  تا ببينم 

چه طور نور از آن عبور مي كند و توضيح داد : اصلا با آدم

حرف مي زنند اين ظرف ها وتوضيح داد علت اين همه

شفافيت و نازكي و سبكي اين است كه اين فنجان

ها حتا يك ذره خاك چيني  ندارند و تماما از پودر استخوان

ساخته شده اند...

به سختي خودم را كنترل كردم كه فنجان از دستم پرت

نشود. راستش كلي طول كشيده تا  با  تصور اين كه خاك

ما گل كوزه گران خواهد شد كنار بيايم و به اين كه فنجان

عزيز سفالي ام خاك نگاري و دسته ي آبي فيروزه ايش،

دستي بر گردن ياري بوده است ،عادت كنم  .

اما تصوراين كه حتا امان نمي دهند كه آدم سر فرصت خاك

شود و همان تازه تازه آسيابش مي كنند و باهاش نه سبو

و پيمانه ،‌كه كاسه آبگوشت و شيريني خوري و فنجان

چاي مي سازند ، حكايت ديگري است.

  فروشنده توضيح داد كه ماده ي اوليه ي اين ظروف، پودر

استخوان شتر و گاو است  و احتمالا  هنوز از آدميزاد براي

ساختن ظرف و ظروف استفاده نمي كنند.

 بي فايده بود،خيام كار خودش را پيش از اين كرده بود .

از همه ي اين ها گذشته، تصور اين كه هر بار چاي

مي خوري فنجان به حرف بيايد و نصيحتت كند، تصور

  عجيبي بود:

لب بر لب  كوزه  بردم از غايت  آز 

 تا  زو  پرسم  واسطه ي عمر دراز

لب بر لب من نهاد و مي گفت اين راز

 مي خور كه بدين جهان نمي آيي باز!


از مغازه آمدم بيرون.


/*]]-->

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در شنبه یازدهم مهر 1388 و ساعت 15:21 |
 

 غوغاييان شوارع و چهار سوق گرفته بودند.

يكي از آن ميان خنجر بر گلوي مجنون نهاد: فاروق فاضل تر يا صديق؟

گفت: ليلي نيكو تر .

و

رها شد.

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در پنجشنبه نهم مهر 1388 و ساعت 10:16 |

 

سي چهل تايي بودند . ريخته بودشان روي هم توي قفس

آهني كثيف كه نصفش توي سايه بود و نصفش توي آفتاب

  ساعت دو ي عصر ، بعضي هاشان هنوز داشتند پر پر

مي زدند و خودشان را مي كوبيدند به ميله هاي قفس كه

لابد زير آفتاب داغ شده بود و لابد پاهاي نرم و نازك شان را

مي سوزاند. آن ها كه زير بودند ديگر ناي بال زدن نداشتند.

زير وزن ديگران  آرام مي مردند.

پياده رو خلوت بود. ايستاده بودم و نگاه مي كردم و سعي

مي كردم بفهمم اين همه گنجشك له شده به چه كارش

مي آيد كه گفت : هزار تومن!‌ در راه خدا آزادشان كنيد

وگرنه مي ميرند.

توي سرم چيزي آتش گرفت. چيزي دست هايم را جلو

مي برد كه يقه ي مردك را بگيرم و پرتش كنم وسط خيابان.

حالي بود كه مطمئن بودم مي توانم به حد مرگ بزنمش و

وادارم كه قفل زرد كهنه را با دندان هايش بشكند. حالم نه

فقط از مردك زشت رو، كه از همه ي آن ها كه نگاهش

مي كردند ،‌همه ي آن ها كه اين همه گنجشك له شده ي

بي گناه در حال مرگ را مي ديدند و مي توانستند راهشان

را بكشند و بروند به هم مي خورد. به قصد دعوا رفتم جلو،

سرش را چرخاند به سمتم و خنديد. اميد توي صورتش بود.

يخ كردم. چه مي گفتم به اين مردك بدبخت افيوني كه قتل

گرماي تابستان  خودش را مچاله كرده بود توي يك كف

دست سايه ي كنار خيابان و گرسنگي محض توي صورتش

بود؟ مشتم را باز كردم. آن قدر فشار داده بودم كه

ناخن هام فرو رفته بود توي گوشت كف دست.

به جاي هركار ديگري گفتم: چند؟


سه روز است كه هزار گنجشك له شده توي سرم پر پر

مي زنند. از خودم بيشتر از مردك معتاد ،‌بيشتر از آدم هاي

خيابان ،‌بيشتر از باز جو ها ، شكنجه گر ها اعتراف گير ها

بدم مي آيد.

نزدمش. حتا يك سيلي به گوشش نزدم. يك داد سرش

نكشيدم . قفس را از چنگش در نياوردم، ‌وا نداشتم

آدم هاي خيابان بريزند سرش و قفل را بشكنند.

ترسم را زير دلسوزيم پنهان كردم.

ترسيدم دهان دريده جوابم بدهد ترسيدم كاسب هاي

محل بعد از اين با دست مرا نشان هم بدهندكه :

"اين جور نگاهش نكن ،‌آن روز سليطه بازيي  در آورد كه

نگو! "

ترسيدم  و ترسم را با دورويي ودروغ و زشتي زير دلسوزي

پنهان كردم. هم چنان كه او بي رحمي اش را زير بدبختي

چندش آورش پنهان كرده بود. ترسيدم چون زود تر از راه

رفتن يادم داده اند از زن سليطه و ديوار شكسته دوري

كنم. قبل از حرف زدن يادم داده اند حرفم را صد بار

بچرخانم توي دهانم تا مطمئن شوم  به هيچ جاي عالم بر

نمي خورد. كه يادم داده اند از كنار آدم خورها آرام رد شوم

و مواظب باشم پرم به پرشان نگيرد تا اين سر بي ارزش به

درد نخور مدت بيشتري روي گردن نازك كوفتي بماند  ولابد

بتوانم آن قدر عمر كنم كه فلج شدن دست و پايم را از

شدت پيري با لذت تماشا كنم  وبه خودم  افتخار

كنم كه سر سالم به گوربرده ام.


تف!

 

 

+ نوشته شده توسط مرجان فولادوند در یکشنبه پنجم مهر 1388 و ساعت 14:17 |