دوشنبه ها عصر دوستانی در فرهنگسرای اندیشه جمع می شوند و
حاصل خوانده ها و یافته هایشان را در باره ی فرهنگ و ادبیات در قالب
یک سخنرانی کوتاه باز گو می کنند. بعد از آن هم پرسش ها یی که
همیشه هست و پاسخ هایی که شاید باشد.
موضوع" شئامت و شور بختی پهلوانی" همیشه برای من جالب بوده.
این که چرا سرنوشت پهلوانان در اساطیر ما همواره با شور بختی و اندوه
همراه بوده و این چطور در ذهن و رفتار جمعی ما در طول تاریخ تاثیر گذاشته.
بحثی که فردا با دوستان در باره اش حرف خواهیم زد.
۱۹ بهمن ۸۸ ساعت ۱۶:۳۰ تا ۱۸
فرهنگسرای اندیشه. تالار اجتماعات.
خیابان شریعتی. نرسیده به سید خندان.نبش خیابان شهید قندی.
پارک اندیشه. فرهنگسرای اندیشه
بهمن جلالي مرد.
بهمن جلالي عكاس بزرگ سال هاي كودكي من بود.
مجموعه ي "روزهاي خون روز هاي آتش"اش براي چشم هاي
تازه كار من اولين مواجه با عكاسي جدي و اجتماعي بودو آغاز
آرزوي عكاس خبري شدن كه حالا ديگر حسرتي است.
حسرتي به چاره ناپذيري آرزوي ديدن عكس هاي تازه از بهمن جلالي.
از مجموعه ي روز هاي خون، روزهاي آتش
اگه آدم پير مي شه دلشم كوچيك مي شه،
خدايا پيرم نكن كه اصلا حالشو ندارم.
كل يوم عاشورا و كل ارض كربلا
يا
امام حسين شايد نباشد ، يزيد حتما هست.
محاصره اش كردند.زهير قين گفت: جنگيدن با اين گروه اندك
- پيش از آن كه لشگريان ديگر برسند - آسان تر است. اجازه بدهيد
تا بر آن ها حمله بريم.
امام گفت: نه. خدا نخواهد كه من آغاز كننده ي جنگ باشم.
جنگ هنوز آغاز نشده بود. شمر نزديك خيمه گاه شد و دشنام داد.
مسلم ابن عوسجه اجازه خواست: بگذاريد تا با يك تير خاموشش
كنم كه اوفاسق و از بزرگان ظالمين است.
امام گفت: "تير اندازي نكن. من هرگز دوست ندارم آغازكننده ي
جنگ باشم ."
آب را بستند .
دشنامش دادند .
ايستاد رو به رويشان. نصيحتشان كرد. برايشان حرف زد.
ازشان مي پرسيد:
آيا دستان من به خون كسي آغشته است؟
آيا هرگز مالي از كسي برده ام؟
آيا از من ناجوانمردي ديده ايد ؟
خودش را معرفي كرد. گفت به قصد جنگ نيامده است. گفت در پي
ثروت و قدرت نيست و تنها خواسته اش عدل است. اين كه
نمي خواهد ، نمي تواند ، يزيد را كه دستش به خون مسلمانان
آغشته است به امير المومنيني بشناسد. آمده كه دين جدش
پيامبر خدا را- كه از قضا پيامبر آنان هم بود- دوباره زنده كند.
هلهله مي كردند،
به طبل هايشان مي كوفتند تا صدايش را نشنوند.
با ين همه بارها با آنان سخن گفت.
نمي خوست كشته شوند.
نمي خواست از ظالمين باشند.
نمي خواست دستشان به خون پسر پيامبر ، به خون ناحق
آغشته شود و تا ابد زيان كار شوند.
دلش مي خواست خوشبخت باشند،
مي خواست رستگار شوند.
هنوز دوستشان داشت. هنوز.
قرارمان امروز بود. كسي نيامد.بچه ها صبح زود رفتند قم كه به مراسم
تشييع برسند.
....و
"خداوند هر كه را خواهد عزت دهد"
...و
كار زيادي از دست آقاي ضرغامي بر نمي آيد.
به جان خودم.
با هم در باد مي دويديم. دست هم را مي گرفتيم . باد با ما مي آمد و آن وقت ها كه بلند بلند
شعري را مي خوانديم كلمه هاي جا افتاده را به يادمان مي آورد.
با هم از درخت سيب مي چيديم. مي نشستيم روي زمين و سير تماشايشان مي كرديم.
سبزي آرام پوست سيب را نگاه مي كرديم كه آواز خوانان به طرف سرخ مي رفت يا گاهي
به زرد هاي آهسته،تكيه مي داد.
قرار نبود به جايي برسيم.
عجله نزديك ما نبود و ما تكه اي از عمرمان را به تماشاي سيب ها مي گذرانديم.
سيب ها را بو مي كرديم. هنوز هم چشم بسته مي توانم بوي هر كدامشان را به ياد بياورم.
گرسنه بوديم.
به سيب ها قول مي داديم آن ها به شعر تبديل كنيم و به دويدن در باد و به عشق.
بعد سيب ها را آرام مي خورديم.
ناگهان ديدم از آن صورت كه دوستش داشتم، از آن صورت كه آن همه دوستش داشتم و
مي شناختمش،چيزي يادم نيست.
فقط دو دندان جلو را به ياد مي آورم. دو دندان پيش بالايي كه روي هم افتادگي ملايمي داشت.
انگار يكي شان در رفاقتي ابدي به شانه ي آن ديگري تكيه داده بود.
فقط همين؛ از آن همه دارايي.
صدای تیر اندازی پای کوه ، دو ، سه ساعتی است قطع شده.
یک مارمولک کوچک پیر روی کوه نشسته است و با دندان های کند ماه را
ذره ذره می جود.
یعنی تمام پلنگ ها را کشته اند؟
پلنگ خودش را كوبيده بود به ميله هاي قفس . زخمي شده بود.
در را شكسته بود. نگهبان را كشته بود و گريخته بود.
ماه از ستاره ها آمده بود پايين تر.
پلنگ از كنار ديوار هاي شهر از لاي سايه ها گذشته بود
و از ميان تير اندازي مردان كه ترسيده بودند جان بدر برده بود.
ماه از ابر ها آمده بود پايين تر.
پلنگ رسيده بود به كوه.
ماه رسيده بود به كوه.
كوه مثل روز روشن بود.
پلنگ روي صخره كنار غار كوچكي نشسته بود كه چشمه اي كوچك داشت.
عكس پلنگ در آب با شكوه بود.
عكس ماه توي چشمه نور را چند برابر كرده بود.
ماه حواسش به عكس خودش توي چشمه نبود .
پلنگ حواسش به عكس ماه توي چشمه نبود.
پلنگ حواسش به لغزيدن سنگ ريزه ها نبود.
حواسش نبود كه ممكن است كوه ريزش كند.
پلنگ به ماه نگاه مي كرد.
ماه هيچ وقت پلنگ را اين همه نزديك نديده بود.
پلنگ لبه ي مرگ ايستاده بود
و
چشم هايش آرزومند ترين چشم هاي جهان بودند.
پلنگ حتا پلك نمي زد.
پلنگ حتا خيال نمي كرد مي شود ماه را اين همه نزديك ديد.
ماه خيلي بزرگ بود. ماه توي كوه جا نمي شد.
پلنگ باز هم غمگين بود.
ماه كوچك شد.
اما كوه هنوز كوچك تر بود
ماه كوچك تر شد.
ماه كمي پايين تر آمد.
كوه كمي تاريك شد.
ماه هلال ظريف باريكي شد.
ماه تكيه داد به صخره اي و تيزي سنگ تنش را كبود كرد .
پلنگ به ماه نگاه مي كرد.
پلنگ يك قدمي ماه بود.
ماه مي توانست چشم هاي براق پلنگ را ببيند.
ماه مي توانست خط قهوه اي نازك دور چشم هاي پلنگ را ببيند.
ماه حواسش به عكس خودش توي چشم هاي پلنگ نبود.
پلنگ دستش را آرام دراز كرد سمت ماه.
خيال ماه راحت بود.
توي دست هاي پلنگ جا مي شد.
خيال ماه راحت بود.
ديگر لازم نبود پلنگ از صخره اي خيز بر دارد و بيفتد و پايين كوه ، لاي سنگ ها بميرد.
ماه چشم هايش را بست و لبخند زد.
پلنگ دستش را نزديك تر آورد.
ماه باريك و كوچك با پيشاني كبود آن جا منتظر ايستاده بود.
اما
جادوي ماه كامل ، ديگر وجود نداشت.
پلنگ دستش را پس كشيد.
پلنگ برگشت و در تاريك روشن كوه از صخره ها پايين رفت و به سمت شهر راه افتاد.
چراغ هاي باغ وحش هنوز روشن بود.

